تبليغاتX
محض ریا

محض ریا

بهترین عیدی به من

دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391
 تا حالا بهترین عیدی که از ائمه و مادر سادات گرفتید چی بوده؟

شاید من تو طول 19 سال زندگی ام این بهترین عیدی بوده که شب تولد حضرت زهرا از امام رضا گرفتم.

شب عید که مثل  همیشه مشغول کار هایم بودم و با یکی از دوستان صحبت می کردم ناگهان sms دریافت کردم، که شاید هر سال انتظارش را می کشیدم ،که شاید بهترین عیدی بود از طرف امام رضا دریافت می کردم.متن پیام به شرح زیر است:

جناب آقای سید مصطفی موسوی اصل شما در قرعه کشی مراسم اعتکاف مسجد گوهرشاد پذیرفته شده اید.

پی نوشت:

1.انشاالله که نصیب تمام علاقه منداش بشود.

2.دعا کنید که بتوانم لایق این عیدی باشم.

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 0:32 توسط سید مصطفی

هفدهمین ریا

سه شنبه نهم اسفند 1390

  زندگي نامه شهيد محمد سعادتجو

 

شهيد محمد سعادتجو در 15 مرداد ماه سال 1341 در خانواده اي متوسط پا به عرصه وجود نهاد و چهارمين فرزند خانواده او در زمان طفوليت چندين بار در معرض مرگ قرار گرفت ولي از آنجايي که مقدرات خداوند بر اين قرار گرفته بود تا او به فردي مؤثري براي جامعه خود و اسلام بدل شود وآنگاه به ديدار معبودش بشتايد به طور معجزه وار از دم مرگ گريخت در دوران کودکي و بعد از آن همواره به مظلوم بودن معروف بود و دائماً همدم کساني بود که يا بواسطه پيري و فرسودگي گوشه گير بودند و يا بواسطه ي شرايط خاص خانوادگي تنها زندگي مي کردند و اين از خصوصيات بارز اخلاقي او بود که روح پر مهر و محبت او با زندگي تنها با پير زني رابر زندگي در کانون گرم خانواده را ترجيح مي داد شهيد محمد سعادتجو از همان کودکي از نظر پايبند بودن به مسائل اسلامي برتر از ديگر برادران و خواهران خود  بود.

تا اينکه در سن 6 سالگي به مدرسه رفت. دبستان اوليائي اولين آموزشگاه علمي او بود. شهيد محمد تا سال سوم در دبستان اوليائي بود و همواره جزء دانش آموزان رتبه ي بالا قرار داشت تا اينکه محل زندگي او عوض شده و خانواده اش در خيابان ابوسعيد سکني گزيدند و او مجبور شد سال چهارم و پنجم دبستان را در مدرسه طاهري بگذراند. با گذشت زمان هر چه بر ميزان عملش افزوده مي شد شخصيت او نيز بيشتر شکل مي گرفت و از همان اوائل نشان مي داد داراي خلق و خويي بزرگوار و با صفا مي باشد اطرافيانش همه مجذوب او بودند که با صفاي باطني و صداقت درون سخن مي گفت با همه مهربان بود چون از حب و بغض هاي مادي و دنيوي بدور بود همواره ساده لباس مي پوشيد و هيچ گاه اهميت به نوع و فرم لباس خود نمي داد بخاطر اينکه ايدئولوژي او مبتني بر اسلام بود نه اسلام شاهنشاهي و مصرفي آن دوران.

شهيد محمد بعد از دوره ابتدايي براي گذراندن دوره راهنمايي به مدرسه راهنمايي عارف رفت او دراين دوره از زندگي خود بخاطر فسادي که در آن دوران بر کل جامعه مدارس حاکم بود از ديگر همکلاسان خود جدا بود و برخورد او با آنان تنها در سطح مدرسه بود او در اين دوران با اخلاق و رفتار خود همواره مورد جلب توجه دبيران خود بود و از بو به عنوان شاگرد نمونه ياد مي کردند .

با به اتمام رسيدن دوره راهنمايي او وارد دبيرستان شئ و در دبيرستا ن شهيد فرامرزغفار زادگان دوران دبيرستان را شروع کرد تا اينکه دراواخر سال دوم دبيرستان با نوهيني که در روزنامه اطلاعات آن زمان به ساحت مقدس امام عزيزمان شد جرقه انقلاب زده شد و مردم به عنوان اعتراض به کوچه و خيابانها ريختند که محمد نيز جزء اولين ها بود او همواره علي رغم ميل ظاهري خانواده که نشأت گرفته از غرايز عاطفي بود مبني بر عدم شرکت در راهپيمايي ها در تظاهرات شرکت فعال داشت و با آغاز سال سوم دبيرستان از اولين کساني بود که به عنوان اعتراض در کلاس درس حاضر شد و بعد از آن هم نيز در تمامي تظاهرات شرکت داشت تا اينکه در 22 بهمن 57 انقلاب اسلامي به دلاوري امام به پيروزي رسيد و شهيد سعادت جو که عشق به اين انقلاب مي ورزيد خود را آماده کرد تا با تمام وجود ش از آن دفاع کند و از نثار جان و مال دريغ ننمايد.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

1.منبع این مطلب وبلاگکنگره شهدای کانون شهید سعادتجو می باشد.

2.ادامه مطلب فراموش نشود.


ادامه مطلب...

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 12:17 توسط سید مصطفی

شانزدهمین ریا

سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390

خاطره

در عملیات <<رمضان>> نزدیکهای صبح بود که به مواضع مورد نظر خود در خاک عراق رسیدیدیم.بچه ها با اینکه ساعت ها پیاده روی کرده و با دشمن درگیر شده بودند، با روحی سرشار از ایمان و نشاط به نماز صبح ایستادند.

آتش دشمن از هر طرف می بارید.در این میان نماز شهید <<ساجدی>> توجهم را جلب کرد. او با عرفانی خالص در حالی که سلاحش را بر زمین گذاشته بود، پوتین به پا به نماز ایستاد. اندکی بعد به سجده رفت. قدری گذشت، دیدم سجدهاش خیلی طولانی شد نزدیکتر رفتم، فکر کردم از خستگی به خواب رفته است اما دیدم بر اثر ترکشی که به او اصابت کرده، در حال سجده به شهادت رسیده است!

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 20:2 توسط سید مصطفی

یادی از شهید علی اکبر کفشکنان

سه شنبه هجدهم مرداد 1390

(تصاویر شهید علی اکبر کفشکنان از کودکی تا قبل از شهادت)

078971350bce - 350x391px

bd2c3f7fd5b1 - 268x338px

993b7960f34c - 300x427px


  بخشی از مناجات نامه پاسدار شهید علی اکبر کفشکنان مسئول انجمن اسلامی دبیرستان میرزاکوچک خان(شاهد فردوسی) و عضو اتحادیه انجمن اسلامی دانش آموزان

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++

بسم ا... الرحمن الرحیم

بارالها تو خود واقفی از آن زمان که توانستم اندکی خودم را در یابم و نیم نگاهی از حقیقت وجودم را در اندیشه ام متصور گردانم و بمصداق "من عرف نفسه فقد عرف ربه" اندک اندک از این آبراه باریک شناخت خویش توانستم میان خود و چشمه ی جوشان هستی که همان ذات اقدس ربانی است پیوندی برقرار نموده و از موهبت معرفت الهی بهره جویم در پی آن توانستم بر جهان تفسیری بیابم و در نتیجه توفیق یافتم که دور نمایی کلی از سیر صحیح حرکت تکاملی را که میبایست راهنمای زندگی آینده من گردد بدست آوردم.


ادامه مطلب...

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 13:58 توسط سید مصطفی

کنکور در جبهه!

دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390
 
 

امتحان ، امتحان است . حالا چه كنكور باشد چه امتحان الهي. هر چي هست بايد قبول بشي. رد شدن در هر كدومش مصيبت داره. حالا كنكور ميشه سالي ديگه هم شركت كرد اما در امتحان الهي رد شدن يعني ...
اين مطلب براساس خاطرات برادران «عباس احسان‌فر» و «مجتبي غلامي» درباره شركت در كنكور پيش از عمليات «كربلاي1» است كه نظرشما را به آن جلب مي كنم:


دو، سه روز به عمليات مانده بود و ما در خط مقدم بوديم. در خط اعلام كردند كه هر كس مي‌خواهد كنكور بدهد بيايد. حدود سيزده تا پانزده نفر بوديم كه قصد شركت در كنكور داشتيم. پيش از اين كه به منطقه بياييم، ثبت‌نام كرده بوديم. فكر مي‌كرديم كه بعد از جنگ چه طور بجنگيم. اين بود كه ادامه تحصيل برايمان بوي خدمت و جهاد مي‌داد. ما دوستان، برادران و هموطنمان را ديده بوديم كه چطور كشته شدند و جان دادند. نه مي‌توانستيم بي‌خيال اين دشمن شويم و نه راه و هدف اين عزيزان را فراموش كنيم.

حالا هر چند احتمال مي‌داديم كه نمره‌مان نمره بالايي نخواهد شد، اما نيت و انگيزه‌مان تنها يك قبولي ساده و شغل آينده نبود. آزمون كنكور مثل عمليات نزديك بود. آن زمان قسمت آموزشي ـ عقيدتي، در خصوص تحصيل بچه‌ها هم كار مي‌كرد. يك نفر از آنجا رفت و با فرمانده دسته صحبت كرد كه مي‌خواهيم اينها را براي امتحان ببريم. فرمانده گفته بود: عمليات هم امتحان است و اين‌ها داوطلبانه آمده‌اند؛ اما اگر اينها بروند، غير از اينكه ممكن است به عمليات نرسند، از نظر امنيت اطلاعاتي هم خروجشان درست نيست و جاي گزيني نيرو هم كار چندان ساده‌اي نيست.

بالاخره با صحبت و اصرار از بچه‌ها قول و تعهد گرفتند كه به كسي خبر ندهند كه كجا هستيم و مي‌خواهيم چه كار بكنيم. ما هم قول داديم كه قبل از آغاز عمليات، خودمان را برسانيم. قبول كردند كه براي كنكور به انديمشك برويم. چند نفر از بچه ها از شوق عمليات و اين كه نكند جا بمانند، كلا كنكور را بي‌خيال شدند؛ شديم نه نفر كه مي‌خواستيم با يك ميني‌بوس به انديمشك برويم.

ساعت ده شب بود كه به سه راه چنگوله رسيديم.دژبان گفت: چون جاده ناامن است، نمي‌گذاريم برويد. ما قضيه كنكور و زمانش را برايش توضيح داديم، اما او بدون توجه به اصرار ما گفت: من نمي‌دانم به من گفته‌اند كه كسي را نگذاريم برود.

راننده‌مان گفت: پس شما بمانيد، من ان‌شاء‌الله ساعت هشت شما را مي‌رسانم انديمشك، نگران نباشيد و خودتان را نبازيد.

مجبور شديم تا صبح همانجا بخوابيم. چهارونيم صبح بود كه راننده آمد و راه افتاديم. حدود سه ساعت و نيم تا انديمشك راه بود. راننده هم جدا مردانگي كرد و يك ربع به هشت ما را به مقرمان در انديمشك رساند. تا كارت‌ها را آوردند، ساعت هشت شد، محل امتحان هم در پنج كيلومتري انديمشك، پادگان دو كوهه بود كه تا آنجا حدود نيم ساعت راه بود. راننده با سرعت حركت كرد و ما را ساعت هشت و ربع گذاشت پادگان، اما جلسه شروع شده بود. رفتيم سر جلسه امتحان و شروع كرديم به پاسخ دادن.

موقعي كه امتحان مي‌داديم، حواسمان به اين بود كه امتحان زودتر تمام بشود. بعد از امتحان آمديم و سريع راديو را باز كرديم. به اخبار گوش مي‌كرديم كه نكند عمليات شروع بشود و ما بمانيم.

فوري با ميني‌بوس برگشتيم. اول رفتيم مقر لشكر 27 محمد‌رسو‌الله (ص)، حالا بايد در امتحان عمليات شركت مي‌كرديم. از جمله كساني كه روي اين مسئله پافشاري مي‌كردند، آقاي «محسن نوحه‌خوان» از مسئولان دسته و آقاي «مؤمن» بودند. آقاي «كرباسي و جمال يوسفي، ميررضي و گودرزي» هم به شدت براي شركت در عمليات بي‌تابي مي‌كردند؛ مثل بي‌تابي شركت در كنكور، كه اين چهار عزيز، شهيد و پذيرفته حق شدند. يكي ديگر از بچه‌ها هم بود كه شهيد شد؛ اسمش را فراموش كرده‌ام.

به مقر لشكر كه رسيديم، هيچ كس نبود و همه رفته بودند براي عمليات، تمام محوطه مثل شهر ارواح بود. قبلا همه كانكس‌ها پر بود، مي‌گفتيم و مي‌خنديديم، حالا هيچ كس نبود به جز انتظامات. از يك طرف دلمان شور مي‌زد كه عمليات شروع مي‌شود، از يك طرف هم اميدوار بوديم كه عمليات موقعي شروع مي‌شود كه ما خودمان را مي‌رسانيم.

شب شهيد گودروزي گفت: اگر ماشيني هم نيايد، پياده مي‌رويم.
ناصر فيض خيلي شوخ طبع بود. گفت: بياييد تا صبح نخوابيم؛ والا تا صبح خواب عمليات مي‌بينيم. بياييد يك جوري سر كنيم كه اين فكر از سرمان بيرون برود.
خلاصه تا ساعت يازده ايستاديم، بعد رفتيم محور پرسيديم: هيچ ماشيني به خط نمي‌رود؟ گفتند: نه! ماشين‌ها رفته‌اند و تعداد شما هم زياد است، با سواري نمي‌توانيد برويد.
حالا از شانس ما يك اتوبوس قبلا نيرو آورده بود و آنجا مانده بود. يكي از برادرها گفت: ببينيد مي‌توانيد اين اتوبوس را جور كنيد.
شهيد گودرزي زبان خوشي داشت. گفت: من خودم او را راضي مي‌‌كنم، شما بگوييد راننده كجاست؟
راننده را كه پيدا كرديم، گفت: من مأموريتم تمام شده و بايد برگردم.
گودرزي گفت: شما بيا برويم، هر چه گفتند و هر مسئله‌اي پيش آمد با من.

بالاخره او را راضي كرد و راه افتاديم. راننده اتوبوس هم مشخص بود كه هنوز آن منطقه را نرفته است. خلاصه چهار پنج نفري با او صحبت كرديم تا متوجه نشود كه كجا هستيم و دقيقا كجا مي‌رويم؛ چون اگر به او مي‌گفتيم جاده بسته است و تامين نيست، احتمال زياد داشت كه بگويد، تا صبح نشود، من نمي‌روم.

وقتي رسيديم مقر، پنج صبح بود. مسيري كه طرف رودخانه گاوي و منطقه عملياتي مي‌رفت سه، چهار جاده بود كه بلد نبوديم. فيض مي‌گفت: اين سخت‌ترين سؤال چهار گزينه‌اي اين عمليات است بايد بزنيم به دل شانس.
اولين جاده را كه رفتيم، ديديم لهجه رزمنده‌ها شمالي است پرسيديم: گردان حضرت رسول‌(ص) كجاست؟
گفتند: گردان حضرت رسول (ص) نداريم.
به خاطر همين برگشتيم و جاده بعدي را رفتيم. آنها هم لشگر 27 بودند. مجتبي غلامي را كه جمعي اين گردان بود، پياده كرديم و دوباره برگشتيم. خلاصه پرسان پرسان رفتيم تا رسيديم به لشكر 17 علي‌بن ابي‌طالب(ع). اتوبوس جلوي مقرنگه داشت. يك تويوتا گرفتيم، سوار شديم و رفتيم طرف رودخانه كه چادر بچه‌ها بود. ديديم يك جمعي دارند متفرق مي‌شوند. گفتيم: چه خبر بوده؟
يكي از بچه‌ها گفت: فرمانده لشكر 17، آقاي غلامرضا جعفري صحبت مي‌كرد، بعدش هم آقاي آهنگران مداحي كرد.
پرسيديم: آقاي جعفري از عمليات چي گفت؟
گفت: بياييد چادر تا بگويم.
رفتيم چايي خورديم و يك مقدار استراحت كرديم. گفتند كه شب ان‌شاء‌الله گردان‌ها مي‌روند براي عمليات خدا را شكر كرديم. اگر نصف روز ديرتر مي‌آمديم، بچه‌ها رفته بودند و ما جا مانده بوديم.

بعدا كه به شهرمان برگشتيم و با نازپرورده‌ها و خيلي از افراد ديگر رتبه‌مان را مقايسه مي‌كرديم، درصد اختلافمان خيلي نبود؛ يعني نمره را تقريبا آورده بوديم.

از آن نه نفر، سه چهار نفرشان قبول شدند. داوود گودرزي كه شهيد شد، يكي از قبولي‌ها بود. يكي ديگر از شهدا هم گويا دانشگاه صنعتي شريف قبول شد. آقاي مومن هم تربيت معلم قبول شد؛ اما بعد از قبولي دوباره به جبهه آمدند و از مرخصي تحصيلي استفاده كردند. من هم اگر درست تعيين رشته مي‌كردم شايد جزو قبولي‌ها بودم.

با اين كه شرايط خواندن برايمان مهيا نبود و چندان نخوانده بوديم، همين طور امتحان داديم. اين راهي بود براي اينكه بعدا بتوانيم راه خدمت داشته باشيم. البته بعدا دوباره كنكور دادم و ادامه تحصيل دادم.

من روحيه تحصيلي‌ام را از يك شهيد بزرگوار گرفتم كه دكترايش را گرفته بود. اصرارش مي‌كردند كه تو درس خوانده‌اي، بايد بروي عقب و در بهداري خدمت كني. حيف است تو شهيد بشوي. كاري كه از تو در بهداري بر مي‌آيد، هر كسي توانايي‌اش را ندارد. مي‌گفت: اكثر اينها كه دارند اينجا مي‌جنگند، يك توانايي بهتر از جنگيدن هم دارند. اگر هر كس بخواهد در اين شرايط برود دنبال مهارت خودش، اين جلو خالي مي‌ماند. خط مقدم بالاترين افتخار و علاقه من است...

بهش گفتند: مجروح مي‌شوي، قطع عضو مي‌شوي، ديگر نمي‌تواني خدمت كني. بيا برو عقب.

مي‌گفت: من شايد بشكنم، اما شكست نمي‌خورم. به هر حال يك جوري مفيد خواهم بود. تكليف الان من اين است كه اينجا بجنگم، حالا هر كسي و هر طور كه هستم.

بعدا كه شيمايي شد مي‌گفت: من اگر الان در بيمارستان صحرايي بودم، باز هم از اين شيمايي و بمب‌باران در امان نبودم.

تا زمان شهادت، خانه‌نشين بود. اختراع يك ماسك جديد و تاليف چند جلد كتاب، حاصل زحمت‌هاي اين ايام كوتاه مدت بود. من براي مراسم چهلم اين شهيد كه رفتم، ديدم روي سنگ قبرش اين جمله حك شده است: من شايد بشكنم، اما شكست نمي‌خورم.


منبع: خبرگزاری فارس


لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 6:48 توسط سید مصطفی

عجب روز خوبی...من و مدرسه و انجمن(3)

جمعه هشتم بهمن 1389

يك هفته قبل از امتحان­ها درِ دفتِر انجمن بسته شد و در ايام امتحان­ها ديگه از انجمن خبري نبود. تا اين­كه امتحان­ها تمام شد و دهه فجر شروع شد و در تابلوي اعلانات برگه اي زده بودند كه خلاصه­اش مي­شد اشتغال زايي براي انجمني­ها!!!

اسم من هم جلوي معاون جُنگ نوشته شده بود كه مسئولش ذولفقاري بود(قبلا معرف حضور بوده). بعد از چند روز آمد دنبال من ويكسري كار به من سپرد. تا قبل از اين بچه­ها به من مي­گفتند تو دلقك جُنگ هستي. بالاخره روز جُنگ فرا رسيد با هر بدبختي بود اون روز تموم شد! بعد از دهه فجر يك روز كه رفته بودم دفتر انجمن جناب جوافشان مارو _يا سوسمارو_ گير انداخت و گفت زنگ آخر بمون باهات كارت دارم... ما كه ديگه قبلا چيز شده بوديم(!) مونديم و جوافشان با كلي تبريك گفت: تو معاون خدمات شده اي با مسئوليت حسين با تقوا.نمي­دونستم خوشحال باشم يا ناراحت! از يك طرف كه وارد انجمن شده بودم و از يك طرف هم كه بد بختي­هايم شروع شد! همراه با من 3 نفر ديگر هم وارد هيئت اجرايي شدند(عامل،اسعدي،عالم). به من گفته شد كه بعد از ظهر خانه سهرابي جلسه­اي است با حضور آقاي خوراكيان. من بعد از ظهر آن روز اعماليَ از جوافشان ديدم كه هرگز باور نمي­كردم!!!!!!!!!!!!!!!! باخود مي­گفتم: آيا تو جوافشان مني؟؟؟ آيا تو مسئول انجمن مني؟؟؟

 

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 22:10 توسط سید مصطفی


دانشجويم در دانشگاه امام رضا (ع) و مشغول جستن دانشم.
پا به فضای مجازی گذاشته ام تا محض ریا هم که شده مطالبی را بگذارم!
(تبصره: بنا به فتوای اینجانب(!) این جا از آن موارد استثنا محسوب می شود که ریا در آن بلااشکال است...)



Powered by BLOGFA
Designed by YAS THEME
خروجی وبلاگ